اون دختر رو توی یک مهمونی ملاقات کرد، خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند؛ اما خودش خیلی ساده بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد. آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد؛ اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”
سلامتیِ اونایی که این روزاشون به تظاهر می گذره
تظاهر به بی تفاوتی
تظاهر به بی خیالی
به شادی
به این که دیگه چیزی مهم نیست
ولی فقط خودشون می دونن چقدر سخت می گذره ...


اگه کسی رو دوست داشته باشی
نمی تونی تو چشاش زُل بزنی
نمی تونی دوریشو تحمل کنی
نمی تونی بهش بگی چقدر می خوایش
نمی تونی بهش بگی چقدر بهش نیاز داری
واسه همینه که عاشق دیوونه می شه .

عاغا هرکی بیاد بگه برا عشقش ولنتاین چی خریده یا چی میخاد بخره
منم که برا بالشتم یه رو بالشتی خریدم :(
آخه همدم تنهاییمه
