توی قصه ی دیوانه و سنگ و چاه...
ما همون سنگی بودیم که تو انداختی توی چاه
و هیشکی نمی تونه دیگه درمون بیاره!

بخش نظردهی رو درست کردم، مشکل از قالب بود.

امروزم وبلاگ رو آپ می کنم دوباره، لطفا بیاین نظر بدین همچین بترکونید دلم شاد شه. 
مرسی 

دلتنگم و داغون
در کوچه پس کوچه های این شهر مثل یه غریبه قدم می زنم
کوچه های آشنا که برام تازگی دارن ولی همه باهام غریبن
نجابتم را در آغوش گرفتم
و از بین دیدگان هرزه مردمان این شهر قدم میگذارم
و چنان در وجودم پنهانش کردم که بین مردم شدم شهره شهر

شبــهایم پــُــر شــده از خواب هایی کـ در بیــداری انتظارش را دارم
می دانــی بیا بنشین اینجــا تا برایت کمــی دَردُ دل کنم …
از تو چــه پنهان ، شبهــا در خواب ، رخت ِ عروســی را به تن دارم
کـ دامادش تــویـــی
خوشحال کننــده است نــه ؟
اما همیشــه رخت ِ عروســی ، خبــر از مــرگ بوده !!!
نکنـــد نیاییُ من اینجــا از غصه دلتنگــی ِ نیامدنت
بمیـــرم ؟!!!
تو تعبیـــر ِ خواب بلــدی دلکــــم ؟
بیــا تعبیـــر کن کـ تا تو فاصلــه ایی نمــانده
بیــا و دلخــوشیم را برایم به باور تبدیل کن
فقط بیـــا
بودنتـــ را می خواهم … ”
